چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
نوشته شده توسط مریم در ساعت 2:58 PM

قصه از کجا شروع شد؟

از روزی که به زمین و زمان فحش می دادم که ای دااااااااااااااد بابا نمی خوام برم

خودمونیما چه خوب شد رفتم

حالا بپر بیا تو بغل خاله بابا این همه هیجان واسه چیه...

ما خودمون زغال فروشیم عمو...

پ.ن : ۳۴۶ ساعت گذشت.

 

*************

دعای امروز :

خدایا این توتنایی رو به من بده تا کمکشون کنم...

 

دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386
نوشته شده توسط مریم در ساعت 3:05 PM
یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386
فصل تازه...
نوشته شده توسط مریم در ساعت 09:53 AM

یه مبحث تازه شروع شده...

پ.ن : ۷۶:۱۵ ساعتش گذشت باقیش هم میگذره...

**************

چند وقتی هست  حتی نیم نگاهی به اینجا نکردم.  روزهای پر تلاطم قبلی تموم شد و روزهای پر هیجان جدید شروع شد. من بزرگ تر شدم. زندگی من به زندگی کسی گره خورد و زندگی او هم همچنین. راه و مسیر یکی شد .. و همه چی یکی... ما در عین خود بودن ما شدیم...

همه چیز شیرین...

*****

گاهی دلتنگ می شوم (هنوز هم) ....!! چرا؟!!

 

**********

دعای امروز :

خدایا این ترس رو از من دور کن...